داستان سخاوت
در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.
دیروز بعد ازظهر برای کلاس باید به دانشگاه می رفتم آخ که چقدر
از این کلاس های بعدازظهر بیزار بودم و اصلآ چقدر خسته کننده بود.
که توی یه روز گرم و آفتابی برای یه کلاس باید به دانشگاه می رفتم.
و چاره ای نداشتم باید راهی می شدم که رفتم سوار تاکسی شدم و
باسوار شدن من مسافراش تکمیل شد و راهی شدیم کم کم
که به انتهای مسیر رسیدیم و ما هم باید کم کم کرایه هامون رو آماده میکردیم.
بغل دستی من مرد میانسالی بود و خیلی آدم شریفی به نظر می رسید.
که به دنبال پول برای کرایه همه جیب های خودش رو زیر رو کرد.
( منم زیر چشمی هواسم بهش بود.) ولی جز دو سکه 100و 200 تومانی
چیز دیگه ای رو پیدا نکرد دیگه استرس و نگرانی توی چهره اش موج میزد.
نمیدونست باید چکار کنه میترسید که آبروش بره خیلی مضطرب بود.

منم سریع دستم رو کردم جیبم دیدم خدا رو شکر پول به اندازه کافی همراهم دارم.
سریع فکری به نظرم رسید.و کرایه همه مسافرها را حساب کردم
و گفتم آقا من امروز نذر دارم.فقط سه صلوات برای سلامتی پدر و مادرم بفرستید...
و آن مرد چهراش به حالت طبیعی برگشت و به گرمی از من تشکر کرد
واقعآ راست گفتند که لذتی که در بخشیدن است در چیز دیگه ای نیست.
توی یکی از کتاب های روانشناسی خونده بودم که نوشته بود
هفته ای یک روز بدون هیچ انتظار پاداشی بخشش کنید
آن وقت میبیند که چقدر احساس آرامش می کنید.
وچقدر روحیه تون شاداب می شوید من خودم
این روش رو امتحان کرده ام و واقعآ جواب گرفته ام
نتیجه:هدفم از نوشتن این داستان این بود که به جای دو سه بار رفتن به حج
وبه جای پولدا تر کردن عرب ها می تونید پول آنها رو به نیازمندهایی بدید
که توی همین شهر از جنس خود ماهستد به خدا ارزش وثواب این کار
از صد تا حج صوری رفتن بیشتر است.
یادتون باشه که نیازمنهای واقعی کسایی نیستند که به سوی شما دست دراز می کنند.
برچسب:
نویسنده: باران عباسی