داستان چراغ قرمز
در این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.
دیروز که به نمایشگاه کتاب رفته بودم در راه بازگشت به خونه بودم
که یه دفعه ای بوی دود و اسفند فضای ماشین را پر کرد
با بی میلی شیشه را بالا کشیدم پسربچه ای نزدیک تر شد
اخمی به او کردم و رویم را برگرداندم با دستانی سیاه و یخ زده
آرام بر شیشه کوبید. منم که از مشکلات زندگی و گرونی و بی کاری و
وضعیت بد اقتصادی ناراحت بودم. بهش اعتنایی نکردم ولی او دست بردار نبود
نیم نگاهی به او انداختم با چشمانی نگران مرا نگاه می کرد
با خود گفتم ای بابا این چراغ خیال سبز شدن نداره .؟!؟!
دوباره به شیشه کوبید ،شیشه را پایین کشیدم یک سکه ی ۵۰ تومانی
کف دستش گذاشتم با نگرانی گفت پول نمی خواهم سپس تکه کاغذی
به من نشان داد گفت:این سوره از قرآن را برایم می خوانی:
آخر مادرم بیمار است و من سواد ندارم که آن را بخوانم .

تا این رو گفت دنیا دورسرم چرخید.
خدای من ،من کجا بودم و او کجا بود؟؟؟؟
با شرم نگاهش کردم در خود شکستم ،خرد شدم و .......
بوق ممتد ماشین عقبی هشدار داد که چراغ سبز شده و باید می رفتم اما به کجا....؟؟؟؟
نتیجه:من میگم که ما نباید از بالا به همه چیز و همه کس نگاه کنیم و باید نگاهمون
مثل آدم های باشه که شبانه و دور از چشم مردم به در خانه های مردم میرن
وبرنج و روغن و مایحتاج زنگیشون رو قرار میدن بخدا اینها از جنس ما هستن
و از آسمون یا جایی دیگه نیومدن واینها داستان و قصه نیست
اینها واقعی هستن من خودم وقتی بچه بودم بارها نمونه هایی از آونها را دیده بودم
که متاسفانه چیزی که این روزها ما کمتر شاهد اون توی جامعه هستیم
وهمه به فکر داشتن خانه آنچنانی و مبل عالی و ماشین گرون قیمت هستن
و دیگه کسی نمی دونه که خمس و زکاتی وجود داره . اکثر مردم
وقتی صبح از خواب بیدار می شن به جای اینکه به فکر کمک
و یاری رسوندن به هم نوعاشون باشن به این فکرمیان بیرون
که چطوری و با چه نقشه ای سر مردم کلاه بزارن و وقتی شب که میان خونه
تازه متوجه میشن که چه کلاهی سرخودشون رفته. متاسفانه این داستان شهر ماست.
برچسب:
نویسنده: باران عباسی